داستان 2
روزی آقا حسین خوانساری که از مشاهیر دانشمندان است با ملا محمد باقر خراسانی به راهی می رفتند . شخصی خرس مرده بر خری بار کرده می گذشت . چون خر خراسان و خرس خوانسار شهرت دارد ، ملا باقر از راه ظرافت به آقا حسین گفت :
جناب آقا ! ببینید !
آقا حسین مطلب او را دریافت و گفت :
هنوز مردۀ ما بر زندۀ شما سوار است !
آقایی می خواست نماینده مجلس شود به همین جهت از او پرسیدند :
اگر انتخاب شوید ، چه کار خواهید کرد ؟
کاندیدا جواب داد: من از این لحاظ نگران نیستم ، چیزی که برایم مهم است این است که اگر انتخاب نشوم چه کار کنم !!
هنری هشتم پادشاه انگلیس با فرانسس اول پادشاه فرانسه هر دو هم عصر و رقیب و مستبد و سریع الغضب بودند .
هنری به جهت مطلبی خواست سفیری نزد فرانسس بفرستد و به جهت این سفارت «سر توماس موز» را که یکی از وزرای محترم بود نامزد کرد و مطلب را به او گفت و تاکید کرد که : همان طور بدون کم و کاست و به همان الفاظ که او گفته است بگوید.
سفیر ، چون از تندی مزاج فرانسس واقف بود ، به هنری گفت : ولی قربان اگر این سخنان را به او بگویم ، دیگر مالک سر نخواهم بود .!!!
هنری گفت : هیچ وحشت نکن ، به شرف بریتانیا قسم !!! اگر سر ترا برید ، امر خواهم کرد که سر تمامی فرانسوی ها که در مملکت منند ، ببرند .
سفیر با خضوع گفت :
قربان ، از چاکر نوازی پادشاه ممنونم ، ولیکن گمان نکنم که در تمام سرهای فرانسوی ، سری که به گردن من بخورد و جور باشد ، پیدا شود ...
هانری از این جواب خندید و او را از سفارت معاف داشت !
دانشجویی از استاد فلسفه ، معنی خوشبینی را پرسید و گفت :
خوشبین کیست؟ واقع بین کیست ؟
استاد جواب داد : خوشبین به کسی اطلاق می شود که به تمام وقایع اسف انگیز به نظر بی اعتنایی نگاه کند تا موقعی که یکی از آنها برای خودش اتفاق بیفتد ! و به پلهً دوم که “ واقع بینی “ است برسد .
مردى به حلوا فروشى گفت: یک من حلوا به من نسیه بده.
حلوافروش گفت: اول کمى بچش و ببین حلواى خوبى استیا نه.
اوگفت: من الآن قضاى روزه رمضان سال پیش را گرفتهام.
حلوافروش گفت: پناه بر خدا اگر با شخصى چون تو معامله کنم; تو قرض خدا را از سالى به سال دیگر عقب انداختهاى با من چه خواهى کرد.!!!
جماعتى، شخصى را نزد قاضى بردند و شکایت کردند که این شخص از هر یک از ما پولى قرض نموده و شخص مقروض، خود اقرار کرد که آنان راست مىگویند و دعوى ایشان به جاست، اما مقرر فرمایید که مهلتم بدهند تا ملک و مال خود را بفروشم یا گرو بگذارم تا وجه آنان را ادا نمایم.
هنوز قاضى کلامش تمام نشده بودکه طلبکاران فریاد برآوردند که اى قاضى! این مرد، بىمال و املاک است و یک وجب ملک در هیچ جا ندارد. پس آن شخص بدهکار روى به قاضى کرد و گفت: جناب قاضى! در صورتى که طلبکاران من همه به زبان خود اقرار و اعتراف بر بىچیزى من مىکنند، اینک آنچه اقتضاى عدالت استبه جاى آور! قاضى گفت: دیگر هیچ حق سؤال و جواب با تو ندارند، المفلس فى امان الله.
مردى با یکى از دوستان خود مشورت کرد که فلانى از من پول قرضى مىخواهد، آیا صلاح مىدانى به او پول قرض بدهم؟
گفت: بلى، خیلى بجاست.
آن مرد پرسید: چرا؟
گفت: چون اگر شما به او پول قرض ندهید، سراغ من مىآید.
کودکی در مکتب خانه بر معلم می خواند : " و ان علیک اللعنه الی الیوم الدین ! "
یعنی : لعنت بر تو تا روز قیامت ! و مکرر می گفت .
معلم در قهر شد و گفت : علیک و علی والدیک !
کودک گفت : در این مصحف " علیک " هست ، " و علی والدیک " نیست . آیا آن را نیز الحاق کنم !؟
(منبع : لطایف الطوایف)
در ساعت درس علوم معلم از دانش آموز پرسید :
مناسب ترین موقع برای چیدن سیب ها چه وقت است !؟
و دانش آموز بدون تردید جواب داد :
موقعی که سگ در باغ نیست و باغبان هم بیرون رفته باشد !
روزی درس یک پروفسور معروف بیماری های حنجره و جهاز تنفسی بود ... برای آنکه درس با عمل تواًم باشد ، یکی از شاگردان مردی را که سالها بود از سینه درد و تنگی نفس می نالید و هیچ دارویی در او موًثر واقع نشده بود همراه آورد تا پروفسور عالی قدر تجربیات گرانبهای خود را روی او به مرحلهً عمل بگذارد و به دانشجویان بیاموزد ...
پروفسور از مرد بیمار پرسید :
خوب ... شغل شما چیست ؟
بنده موزیسین هستم .
پروفسور بادی در گلو انداخت و به شاگردان گفت :
ملاحظه می کنید . .. همان طور که در درسهای سابق نیز گفته ام استعمال دائم یک آلت موسیقی در نزد موزیسین ها تولید ناراحتی هایی از قبیل تنگی نفس و سینه درد مزمن و یا هر بیماری که مربوط به دستگاه تنفس باشد می کند ...
سپس رویش را به طرف موزیسین کرد و گفت :
خوب آقا ... شما چه سازی می زنید ؟
مرد به سادگی جواب داد :
قربان ... بنده طبالم ...!
شاعر جوانی در مراسمی ادبی به روی صحنه رفت و با سوز و گداز شعری از نیمه گمشده خود گفت و اینکه دست بد روزگار و فراوانی مشکلات سبب شده که وی از نیمه گمشده خود دور شود و اگر هر چه زودتر به نیمه گمشده خود نرسد از بین می رود و ....
یکی از حضار که به شدت از طبع شعر و گفتار جوان متاثر شده بود به وی گفت: ای جوان! هر چه مشکل داشته باشی من آنرا حل می کنم و تا جایی که بتوانم به تو کمک خواهم کرد تا هر چه زودتر به دختر مورد علاقه ات برسی و در فراغش نمانی! حال به من بگو که این نیمه گمشده تو کیست تا او را از پدرش برایت خواستگاری کنم؟
جوانک در حالی که از حجب و حیا سرش را پایین گرفته بود چیزی نمی گفت .
ولی وقتی با اصرار بسیار زیاد او روبرو شد با ترس و خجالت زیر چشمی به آن شخص خیرخواه نگاهی انداخت و گفت: هر که را شما بفرمایید!!!
یک شب موقع برگشتن از ده پدری ، به جای این که از جاده اصلی بیام ، یاد بابام افتادم که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
من احمق هم باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم و نه از موتور ماشین سر در میارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش.
این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
یا خدا ! خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد. دل تو دلم نبود ... هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که توی نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره. اشهدم رو خوندم ...
تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
ولی تو همون لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. ...
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند. واقعاً شوکه شده بودم ...
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
این قدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند دقیقه همه مات و مبهوت ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم ناغافل سوار ماشین ما شده بود.
چند ثانیه سکوت برقرار شد و ناگهان قهوه خونه از خنده منفجر شد ...
به یادبود مرگ شاعر بزرگی با تشریفات تمام یک تابلو بزرگ حاوی شرح حال او را روی سر در منزلش نصب کردند. پس از تمام شدن تشریفات دو نفر از مدعوین با هم به طرف منزل می رفتند . یکی از آنان گفت : به نظر تو اگر من هم بمیرم تا تابلویی بالای در منزلم آویزان خواهند کرد؟
دومی گفت : بله ، حتماً.
پرسید : روی آن چه چیزی خواهند نوشت ؟
گفت : روی آن می نویسند : این خانه اجاره داده می شود !
در سال ١٨۴١هنریچ هین یک شاعر آلمانی با اوژنی میرات ازدواج کرد و در وصیت نامه خود تمام ثروت و دارا یی اش را از آن همسرش کرد به این شرط که پس از مرگش، همسر او دوباره ازدواج کند.
وقتی از او پرسیدند که چرا چنین شرطی گذاشتی جواب داد:
" در این صورت حداقل یک مرد از مرگ من افسوس خواهد خورد " !!!
یا درس نمی خونند یا وقتی می خوان بخونند باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد که شب امتحانه !!!... یه کم که درس خوندند یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شوند و به یه چیزی فکر می کنند بعد انگار که درس خوندند بلند میشن میرن استراحت می کنند بعد از یک ساعت استراحت دوباره میرن میشینن فکر می کنند . وقتی فکرشون تموم شد کتاب را ورق میزنند یه کم براندازش میکنند وزنش می کنند استخاره می کنند برای خودشون تقسیمش می کنند میگند تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت کنند . حین استراحت حسشون تموم میشه حال ندارند برند بخونند ولی چون می دونند فردا امتحان دارند پا میشند میرند سر کتابشون. همینجور که می خونند هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فکر می کنند(لازم به ذکر است که هیچ وقت در هیچ موقعیتی فکر نمی کنند فقط موقع درس خوندن فکرشون می گیره بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینند خیلی دیر شده .دوباره میرنند درس بخونند این بار می خونند یه چیزایی هم یاد میگیرند ولی چیزایی که یاد نمی گیرند را میذارند که فردا از دوستاش بپرسند یه کم به معلمشون بد میدن می گن اینارو درس نداده خلاصه آخرش نمیرسند کتاب را تموم کنند فردا میرن میبینند که دوستاشون یه چیزایی می گن که تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد میشه اونایی هم که خونده بودند یادشون میره به همین سادگی ...
بیماری جهت پیوند قلب در بیمارستان بستری شد . پزشکان تشخیص دادند که بر حسب احتیاط می باید مقداری خون از گروه خونی او ذخیره کنند . اما این مرد دارای گروه خونی نادری بود و در ان منطقه خونی از گروه خونی او یافت نشد. پزشکان درخواستی برای دریافت ان گروه خونی به مناطق و استانهای اطراف فرستادند. تا اینکه شخصی اصفهانی حاضر به اهدای خون شد. بعد از انجام عمل جراحی مریض به رسم تشکر برای او کارت تبریکی و یک دستگاه ماشین نو فرستاد. متاسفانه عمل پیوند چندان موفقیت آمیز نبود و پزشکان مجبور به انجام عمل جراحی دیگری بودند.
این بار نیز درخواستی برای فرد اهدای خون فرستادند.
وی نیز با کمال رغبت این کار را انجام داد. بعد از عمل جراحی مرد بیمار یک کارت تبریک و یک بسته شکلات به رسم قدردانی برای اهدا کننده خون فرستاد.
مرد که از دریافت این هدیه پس از دریافت هدیه سخاوتمندانه اول شوکه شده بود با بیمار تماس گرفت و دلیل اینکه این بار سخاوتمندانه از او تشکر نکرده را جویا شد.
بیمار در پاسخ گفت: چون این بار خون اصفهانی در رگ های من است ، به یاد نمی آوری؟
مسوول شرکت
رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید
"روز دوشنبه، حدود ساعت ٧ غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر ٧٨ سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت ٧، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".
معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی:
"بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر ٧٨ سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".
مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرمشهدی:
"بنا به درخواست آقای معاون، قرار است یک آدم ٧٨ ساله هالو با کلاه ایمنی در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".
ناظر مشهدی خطاب به سرکارگر جنوبی:
"همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت ٧ در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".
سرکارگر جنوبی خطاب به کارگران
:"آقای رییس روز دوشنبه ٧٨ سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ".
نامه ی خنده دار
بیژن جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این بیژن ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی ١٠ کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم ١٠ کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش ۴ روز طول کشید ،دومیش ٣ روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید
بیژن جان،آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز ٨٠٠ - ٩٠٠ نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.
ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.
دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.
راستی داریوش آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. داریوش آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست.
قربانت .. مادرت.
راستی: بیژن جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم ...
استر طلخک را بدزدیدند. یکی می گفت گناه توست که از پاسداری ان سستی نمودی. دیگری می گفت: گناه مهتر است که در طویله را باز گذاشته.
طلخک با عصبانیت گفت: در این صورت دزد از همه بی گناه تر است ...
می گویند روزی مردی گندم بارالاغ خودکرد وبه درخانۀ مردی خسیس رسید، پای الاغ لنگیدوالاغ زمین خوردوباربرزمین ماند.مرد درخانۀ خسیس را زد و از اوخواست که الاغش رابه امانت به او واگذارد تا باربرزمین نماند. خسیس باخودعهدکرده بودکه الاغ خودرا به کسی به امانت ندهد. چون پیش ترخیانت دیده بوددرامانت، یا برفرض ازالاغش بارزیاد کشیده بودند. گفت: الاغ ندارم ودرهمان لحظه صدای عرعر الاغش ازطویله آمد.
مردگفت:صدای عرعرالاغت رامگرنمی شنوی که چندین دروغ می گوئی؟ خسیس گفت: رفیق! ماپنجاه سال است که همدیگر رامی شناسیم . توبه حرف من گوش نمیدهی به صدای عرعرالاغم گوش میدهی و آن را باور میکنی !