داستان1
حافظ :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
============
و در ادامه شعرای دیگر در پاسخ حافظ...
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
===============
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
ارشاد معلم
مادری فرزند خود را نزد معلم برد و گفت:
- این پسر مرا اطاعت نمی کند، او را بترسانید!
معلم که ریش درازی داشت، آن را جمع کرده و در دهان خود فرو برد و به کله اش حرکت شدیدی داد و چنان فریادی کشید که زن، از وحشت نقش بر زمین شد.
وقتی به هوش آمد، به معلم گفت:
- زهره ی مرا بردی. من از شما خواستم که پسر را بترسانی؛ نگفتم که مادر را بترسانید!
معلم پاسخ داد:
- فرقی ندارد؛ وقتی عذاب نازل شود، خشک و تر با هم می سوزند.
===================
پسر سومی
- من سه پسر دارم. اولی، هر چه می گوید، باور می کنم؛ چون تمام حرفهایش راست است و تاکنون دروغ نگفته است.
دومی ، هر چه می گوید، باور نمی کنم، زیرا تمام حرفهایش دروغ است و تاکنون سخن راستی بر زبان نیاورده است.
اما سومی ، خدا مرگش دهد که مرا سرگردان کرده و نمی دانم کدامیک از حرفهایش را باور کنم؛ زیرا گاهی راست و گاهی دروغ می گوید.
===================
آرایشگر آماتور
آرایشگری ناشی، تیغ کندی برداشت که با آن سر یک مشتری را بتراشد. اما مرتب سر او را می برید، و ضمن کار می خواست با مشتری حرف بزند تا سوزش جراحت را به فراموشی بسپارد؛ پس از او پرسید :
- آقا جان شما چند برادر هستید؟
مشتری گفت :
- دو برادر هستیم؛ ولی گمان می کنم که یکی از برادرها زیر تیغ شما مرحوم شود و از دنیا برود!!!!
تحصیل علم
روستازاده ای را پدر به تحصیل علم فرستاد. پس از چند سال که به زادگاه خود بازآمد، دانشمندان آزمایش کردند، او بیسواد از آب درآمد.
پدر پرسید:
- در این مدت دراز ، عمر را چگونه گذراندی که حاصلی برای تو در بر نداشت؟!
پسر گفت :
- یک روز من بیمار می شدم؛ یک روز استادم. یک روز من گرمابه می رفتم؛ یک روز استادم. یک روز من لباس می شستم؛ یک روز استادم. و روز هفتم که جمعه بود.
===================
نفهم
دانش آموز از معلم خود پرسید:
- چرا اشخاص نفهم را به گاو تشبیه می کنند؟
معلم گفت:
- در یکی از روزها ، عده ای برای تماشای حیوانات به باغ وحش رفته بودند. آنها دیدند که همه ی حیوانات می خندند. غیر از گاو!!!
فردای آن روز ، همان عده باز هم به باغ وحش رفتند و مشاهده کردند که برعکس روز قبل ، امروز گاو می خندد و سایر حیوانات ساکت هستند.
وقتی علت را از مسئول باغ وحش پرسیدند ، او گفت :
- دیروز، میمون حکایت خنده داری نقل کرد که همه ی حیوانات خندیدند؛ ولی گاو، تازه امروز موضوع را فهمید و خنده اش گرفته است.!!!
===================
ملانصرالدین وگم شدن خر
مردی خر گم کرده بود، گرد شهر می گشت و شکر می گفت، گفتند: چرا شکر می کنی؟ گفت : از بهر آن که من بر خر ننشسته بودم وگرنه من نیز امروز چهار روزی بودی که گم شده بودمی..
===================
داستان موش و گندم
شخصی با دوستی گفت: پنجاه من گندم داشتم، تا مرا خبر شد، موشان تمام خورده بودند. او گفت: من نیز پنجاه من گندم داشتم تا موشان را خبر شد، من تمام خورده بودم.
درویش و نماز
درویشی گیوه در پا نماز خواند. دزدی طمع در گیوه ی او بست. گفت: با گیوه نماز درست نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد ، گیوه باشد.
===================
{{ شاد باشید }}
از پنجره به بیرون نگاه کردم آسمان ابری بود ، شاخه های خشکیده زمزمه او را
می کردند وانتظار او را می کشیدند ، قطره های آب نم نم آسمان را ترک می کردند و به زمین تبعید می شدند . همه چیز این روزها در انتظار می گذشت ، انتظاری که چند ثانیه بیش به ظهور موعودش نمانده بود . اما خورشید کم کم از پشت دیوار ابری بیرون آمد. امروز صبح با طلوع دوباره خورشید تاریکی ها از بین رفت ومی شد فکر کرد که فرصتی مجدد برای زندگی و جبران دیروز هست. آنگاه بود که کائنات لبخند شادی سردادند. آخر چند روزی بود که پشت دیوار ابری نشته بود . از خورشید پرسیدم اگر او نباشد آیا کسی دل تنگ او می شود ؟ لبخندی زد و گفت خواهیم دید . برای همین دیواری از ابر برای خود ساخت که پشت آن پنهان شود ، به خورشید گفتم که دیگر برای کائنات عادی شده ای. درخت کهنسال گفت : اگر خورشید نباشد هیچ کس نیست . اما باورنداشتم و می خواستم ایمان پیدا کنم. و خورشید رفت و پنهان شد . روزی که پنهان شد ، گلها دیگر نخندیدند ، آن روز رودخانه مسیر خود راگم کرد در نبود اوهمه چیز بوی کهنگی می داد . همه پیش درخت پیر رفتن ، او به آنها مژده ی ظهور می داد و می گفت روزی او خواهد آمد . با خود فکر کردم ایا بزودی همه این وضع و ندیدنش را عادت خواهند کرد ؟ چند روز گذشت اما هیچکس به این وضع عادت نکرد همه در سکوت مطلق انتظار او را می کشیدند . در تمام این مدت این تاریکی و سایه ها بودند که پایکوبی می کردند ، پادشاه تاریکی ها داشت دنیا رافتح می کرد ، که صدای زمین هم در آمد روبه آسمان کرد و گفت : ما به تونیاز داریم. در نبود تو درختان دیگر دست های یک دیگر را نمی گیرند ، در نبود تو رودخانه از مسیر خود گم شده ، در نبود تو بلبلان دیگر نمی خوانند در نبود تو شادی دیگر رنگی ندارد از خفا بیرون بیا پیش ما برگرد . وخورشید لبخند زنان از پشت دیوار ابری بیرون آمد کم کم جا را دستی کشید و روشن کرد ،انگار بازی رنگها بود درختان سبز، گلهای سرخ آسمان آبی دنیای رنگی ...
و این گونه بود که در هرسپیده دم انتظار او دیگر یک عادت نبود یک اشتیاق بود ......
اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستید که هیچ !!! در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:
اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : "موقع تکان دادن پیانوی بابام پام مونده زیرش"
اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : "از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم"
اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم"
اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : "دیشب با قهوه جوش اینجوری شد"
اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : "به سیم گیتارم گیر گیر کرده"
اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : "چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد"
اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: "که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است"
اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : "الکی می گویند زانتیا ایربگ داره "
اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:"حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد"
اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم!
ببینم شما اینقدر بیکلاس بودی که همه اینو خوندی ؟