داستان های جالب
در شرح حال شیدای اصفهانی ( محمد علی ) شاعر ، که در « مجمع الفصحاء » او را « از خوش طبعان عاشق پیشۀ نظر باز و ظرافت شعار » خوانده ، نوشته اند که وی در اواخر حال از کثرت استعمال افیون غالباً در حال خمار و نشئه بود . می گویند : در ایامی که درشیراز بود میرزا حسین وزیر فراهانی شبها شعرا را جمع نموده اول غزلی از عاشق اصفهانی می خواند و سپس غزلهایی را که خود در جواب عاشق ساخته بود می خواند . شیدا به رفقایش التماس نمود که مرا نیز شبی به مجلس وزیر ببرید ، باشد که با تکذیب اشعار عاشق و تعریف غزلهای خود وزیر انعام و کرامتی نصیب گردد .
دوستان التماسش را اجابت نموده او را به مجلس وزیر بردند و چون می دانستند که او از زور خماری به خواب خواهد رفت ، یکی از دوستانش مرسوم به شقایق لرستانی با او قرار گذاشت که هرگاه وزیر بنای خواندن اشعار عاشق را نهاد با آرنج پنهانی به تهیگاه اوخواهد زد که بیدار شود ، و چنانکه در نظر سپرده به مذمت پردازد ، ولی شایق او را وقتی بیدار کرد که وزیر اشعار عاشق را خوانده و نوبت به اشعار خودش رسیده بود . در همان حال که خواب آلود بود بی درنگ بنای نکوهش را گذاشت که الحق بد شعر گفته و از این سست تر نتوان گفت !
وزیر در ابتدا توجهی ننموده ابیات دیگری خواندن گرفت . شیدا صدا را بلندتر ساخته ، دیگر باره گفت که : ای کاش هرگز شعر نمی گفت ، راستی چشمش کور شود که از این بدتر شعر نمی شود . وزیر متغیرگردیده خواست او را از مجلس بیرون اندازد ، ولی حضار بخندیدند و قصه را برای او باز گفتند .
شیدا سخت منفعل گردید و خطاب به شایق گفت : اکنون دستگیرم شد که الحق « ساکی » هستی ، یعنی حرامزاده می باشی ! وزیر از این پیش آمد خیلی تفریح نمود و او را مورد محبت و التفات قرار داده بخشید .
شیدا شش هزار بیت غزلیات دارد و در سنۀ 1214 هجری قمری درگذشت ، و این بیت از اوست :
اسیر دام نشد تا دلم ندانستم
شکسته بالی مرغان رشته بر پا را
ملک ضیاءالدین امیر کابل به منظور تهدید این رباعی را برای شمس الدین امیرغور فرستاد :
غوری بچه یی به کین کابل برخاست
با همچو منی سخن بخواهد آراست
تو شمسی و من ضیاء و داند همه کس
کآوردن شمس بر فلک کار ضیا است
ملک شمس الدین این جواب را برای او فرستاد :
ای بی خبر از خویش نگه کن چپ و راست
با همچو منی خصومت از بهر چه خاست
من شمسم و تو ضیاء و داند همه کس
کز شمس بود هر چه در آفاق ضیاست
هنگامی که ملک الشعرای بهار روزنامۀ نوبهار را اداره می کرد ، با وثوق الدوله رئیس الوزرا ی وقت خیلی دوست بودند . بد اندیشان بر این دوستی رشک بردند و روابط آنها را تیره ساختند . ملک این رباعی را ساخته و برای وثوق الدوله فرستاد :
قلبم به حدیثی که شنیدی مشکن
عهدم به خطایی که ندیدی مشکن
تیغی که بدو فتح نمودی مفروش
جامی که بدو باده کشیدی مشکن
وثوق الدوله که از ملک بریده و به سیدضیاء الدین که در آن موقع روزنامۀ رعد و پس از توقیف رعد ، روزنامۀ برق را اداره می کرد پیوسته بود ، این رباعی را در پاسخ ملک گفته برایش فرستاد :
ای تیغ شکسته من ترا بفروشم
وی جام زدوده در شکستت کوشم
هنگام جدال تیغ دیگر گیرم
در وقت صبوح جام دیگر نوشم
ملک بار دیگر این رباعی شیوا را ساخته برای وثوق الدوله فرستاد :
ای خواجه وثوق وقت غر ق تو رسید
هنگام خمود رعد و برق تو رسید
جامی که شکسته ای به پای تو خلد
تیغی که فکنده ای به فرق تو رسد
چون سر انجام تیرگی روابطشان به پایان رسید دیگر وثوق الدوله جواب رباعی بهار را نداد ، و این مشاجرۀ ادبی به پایان رسید .
به همان مناسبت ملک الشعرای بهار سروده است :
ای خواجه به خط بد دلی سیر مکن
خوبی را بی برکت و بی خیر مکن
کاری که پس از سه سال بد عهدی و مهر
با من کردی ، بس است ، با غیر مکن
روزی صحبت از پیری بود. نور الدین جهانگیر . چهارمین پادشاه گورکانی هندی. فی البداهه گفت:
چرا خم گشته می گردند پیران جهان دیده؟
" نور جهان " فوری گفت:
به زیر خاک می جویند ایام جوانی را
زیب النساء بیگم روزی این مصرع را نوشته ، پیش ناصرعلی سرهندی فرستاد :
« از هم نمیشود زحلاوت جدا لبم ».
ناصرعلی بر سبیل مزاح زیر آن نوشت: « گویا رسیده بر لب زیب النساء لبم. » و به او برگرداند.
بیگم از ملاحظه ی آن برآشفته و این بیت را نوشته، فرستاد:
ناصرعلی به نام علی برده ای پناه
ورنه به ذوالفقارعلی سر بریدمت.